تبليغاتX
گلهای سوم ریاضی6-85دبیرستان محتشمی کاشان

گلهای سوم ریاضی6-85دبیرستان محتشمی کاشان

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین...

باز این چه شورش است...

نمیدونم چی بنویسم که احساسمو بیان کنه . ولی فقط همینو میگم :

همش به خودم میگم : تو اسمت حسین هستش.اونوقت به اندازه یه امام حسین با خود امام حسین فاصله داری ؟ چرا ؟

امام حسین کی بود ؟ چیکار کرد ؟ برا چی ؟ فکر کردی تا حالا بهش ؟

تو تموم عمرم فقط چند لحظاتی رو یادم میاد که از ته دلم سلام دادم به امام حسین.سلام دادم به اون شش ماهه ای که جواب تشنگیشو با تیر سه شعبه دادن.21 ماه رمضون امسال بود . کوهنوردی ! لحظات قبل از افطار دیگه زبونم تو دهانم نمی چرخید و بهم چسبیده بودن.هنوز اون جوری شدن رو تجربه نکرده بودم.با مصطفی شاکری بودیم.مصطفی بغلم بود و در حالیکه بعد از 3 ساعت کوهنوردی سنگین قبل از افطار دیگه حواسش به من بود ، بهش گفتم : مصطفی من الان با زبون روزه بعد از سه ساعت کوهنوردی اینه حال و روزم و دیگه نای نفس کشیدن هم ندارم و الانه که همینجا یه طوریم بشه ! میدونی الان همش یاد چی می افتم تو این لحظات قبل از افطار تو وسط کوه و بیابون ؟ گفت : چی ؟ گفتم : اون بی شرفا چیکار کردن با امام حسین و علی اصغرش ؟ جواب تشنگی علی اصغرو با تیر سه شعبه دادن.الان فقط یه خورده دارم حس میکنم که چه قدر بی شرف بودن و چیکار کردن با امام و همراهاش.

اون جا تو همون لحظات با همون زبونی که دیگه تو دهانم نمی چرخید از ته ته دلم تا خود افطار  با صدای بلند زمزمه میکردم :

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین...

بعد ! نوشت : به نقل از لای این شب بوها ... :

 " حسین بیشتر از آب، تشنه ی یک لبیک بود. ولی افسوس که به جای افکارش، زخم هایش را دیدیم و بزرگترین درد او را، بی آبی خواندیم… "

البته این بعد نوشت هیچ ربطی به موضوع نوشته من نداشت ! و به مناسبت تاسوعا و عاشورا گذاشتمش،نه در تشابه ! یا تضاد ! با این مطلب.
+مطلب من فقط بیان یک خاطره و حالتی بود که برا خودم پیش اومده بود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 20:47  توسط حسین بیـدی  | 

علم بهتر است یا ثروت ؟!


معلم، شاگرد را صدا زد تا انشاء‌اش را درباره علم بهتر است یا ثروت بخواند.

پسر با صدایی لرزان گفت: ننوشتیم آقا..!

پس از تنبیه شدن با خط کش چوبی، او در گوشه کلاس ایستاده بود و در حالی که دست‌های قرمز و باد کرده‌اش را به هم می‌مالید، زیر لب می‌گفت:

آری! ثروت بهتر است چون می‌توانستم دفتری بخرم و بنویسم « علم بهتر است...!»

+ به نقل از اسپایدر مرد !

پی نوشت : بخدا علم بهتر است ... اینقدر دوست داشتم اونقدر درسهام خوب می بود و همه چیو در حد تیم ملی ! بلد بودم و اونوقت دیگه این همه اضطراب و نگرانی رو تو چشم دوستام و همکلاسی هام نمیدیدم. و بهشون میگفتم : اینکه غصه نداره ! الان می شینم یادت می دم . غصه نخور. اونوقت وقتی خوشحالی دوست یا همکلاسیم رو از اینکه مشکل درسیش حل شده می دیدم این خودش برام یه دنیا ثروت بود!من ثروت اون طوری رو بخدا دوست ندارم و نمی خوام.اون اسمش ثروت نیست ! این اسمش ثروته.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 22:51  توسط حسین بیـدی  | 

به کجا داریم می رویم ؟!!! شاهکار سیستم آموزشی پکیده ما اینجا گندش در میاد !!

Hossein: سلام استاد خوبین ؟

salam : ostad

mer30

Hossein: این هفته دیگه !!! جمعه میان ترم دارن

OSTAD!!! :  تا میتونید تو این هفته براشون تمرین حل کنین !!!!!!!!!!!!

OSTAD !!!!: فکر می کنم 99 درصد می افتند

در حد و اندازه دو تا

for

تودرتو هم نیستند

OSTAD !!!!: و من کوتاه نمی یام و امتحان حسابی جمعه می گیرم

Hossein: وای به حال اینا

اره دسستتون درد نکنه

تا میتونین سخت بگیرین که اونایی که واقعا درسو فهمیدن بیان بالا

کیلویی اومدن بالا هیچ فایده ای نداره  فکر نکنم خیلی هاشون به ساختمان داده برسن

با این اوضاع احوال !

OSTAD !!!!: نه به سی هم نمی رسند

OSTAD !!!!: این ترم فکر می کنم خیلی ها قید دانشگاه را بزنند

Hossein: راستی شما بهشون گفتین که تاریخ ارسال تکالیف مهم نیست و هر وقت بفرستن فرستادن ؟

OSTAD !!!!: بله

من بهشون گفتم تا پایان امتحانات فرصت دارید

Hossein: قرارمون این نبود هر کی سر تاریخ تحویل داد نمره بگیره ؟

OSTAD !!!!: اینا اگه بتونند تا پایان امتحان هم تکلیف حل کنند شاهکارند!

پی نوشت یک : متوجه سطح علمی هستین ؟ اشکال کار میدونین از کجاس ؟ از سیستم پکیده آموزشی کشور ماست . که یارو بعد از 12 سال نه چیزی از کامپیوتر میدونه و نه یه نخود زبان ! اونوقت من نمیدونم دلمون به چی خوشه ؟ بیخودیش 1500 سال از دنیا عقبیم با این اوصاف 4000 سال دیگه رو هم بهش اضافه کنین ! در حقیقت نظر من اینه که در 12 سال درس خوندن تا دانشگاه 50 درصد درسها بیخودی هستن و اونوقت درسهایی مثل کامپیوتر و زبان جزو بد بخت ترین و ضعیف ترین هستن تو سیستم اموزشیمون !!!!!

پی نوشت 2 : حالا همش هم به خودمون بنازیم که ما تو دنیا فلانیم و اینا !

پی نوشت 3 : ماشالله به این دانشگاه و دانشجوها ! یعنی چی میشه آخرش ؟!!

پی نوشت 4 : آقا شما چی میخونین تو دانشگاه ؟ !

من : به من بودید ؟

یارو : اره !

من : مهندسی آی تی میخونم !

یارو : خیلی رشته خوبیه ! آینده داره ! دنیا رو آی تی میگرده الان !

من : بله ! درست میفرمایین شما !

 پی نوشت آخر : گفتگوی آنلاین بنده با استاد !!! بودش امروز ظهر ! 75 درصد این گفتگو بنا به دلایلی سانسور شد و آنچه خواندید بخشی بود کوچک از حال و روز وخیم این روزهای دانشگاه...(بنده شخصا اعتقادی به دانشگاه بودن دانشگاهم ندارم ! و این روزا دچار سرخوردگی شدیدی هستم !!! )اگه یه زمانی یه کتابی چیزی از خاطراتم !!! چاپ شد یا از وبلاگم اومد و شد مهمون شماها زیاد تعجب نکنید ! یه داستان واقعی که دارم روش فکر می کنم.

شاید ! خواهم گفت !!!  از 6 یا 7 سال اخیر یک دانش آموز سابق و دانشجوی کنونی !و رنج هایی که او کشیده ! و ذره ذره سوختنش !)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 15:6  توسط حسین بیـدی  | 

آسمان ...

گودال کوچک آب

یا دریای بزرگ دور

فرقی نمی کند

زلال که باشی

آسمان در توست ...


ایشالا همیشه همتون زلال باشید

پی نوشت یک : چقدر دعای قشنگیه : "ایشالا همیشه همتون زلال باشید ""...

پی نوشت دو بر سر آنم که گر ز دست برآید ، دست به کاری زنم که غصه سر آید...

پی نوشت سه : "با هم مهربون باشیم "خودش به اندازه یه مطلب هزاران صفحه ای هستش ...عمیق عمیق...کلی حس قشنگ بهم دست میده از تکرار کردن و تجسم این جمله...

پی نوشت چهار : حس قشنگ داشتن این روزا سخته بخدا...واسه من که حداقل حکم کیمیا داره...یعنی میشه یه روزی بیاد که همه جا پر از حس قشنگ،مهربونی ،صمیمیت ، دوست داشتن و ... باشه ؟!

پی نوشت پنج : خب دلم گرفت یهو ! اینجا هم که شده جایی برای رفع دلتنگی هام ...

پی نوشت شش : امتحان ساختمان گسسته دارم ! کتاب کیمیاگر رو هم گذاشتم کنارم ! خیلی بهم انگیزه میده . از این کتاب کیمیاگر خوشم میاد و دوسش دارم چون حسهای قشنگی بهم میده . یه خورده گسسته میخونم و خسته که شدم یه خورده کیمیاگر! اینجوری مطالعه لذتبخشی دارم و با انگیزه درس میخونم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 12:21  توسط حسین بیـدی  | 

افتضاح کردم جانم ! افتضاح !

چه کردم با میانترم ریاضی 2 ! افتضاح در حد تیم ملی ! امتحانش خداییش آسون بود ! اما من نه خوب خونده بودم و نه به اون اندازه ای که خونده بودم تونستم نمره بگیرم !متاسفم برا خودم !

آب شدم رفتم زیر زمین از خجالت استاد بیچاره ! خیلی خجالت کشیدم وقتی تو کلاس موقع دادن برگه ها بهم گفت :

آقای بیدی !!!! من از هر کی توقع نداشتم ! از شما توقع داشتم ! چرا آخه ؟ ریاضی یک با اون سختیش رو خوب بودی ! حالا چهارتا بردار !!! رو خراب می کنی میانترمت رو ؟؟ چرا ؟

حق داره ! و عجیب شرمنده شدم ! واقعا کار خیلی بدی کردم ! که درس نخوندم درست و حسابی واسه این امتحانه ! شرمنده استاد شدم ! خیلی حس بدی دارم از اینکه وقتی یه استادی تا اونجایی که در توانش هست از خودش مایه میذاره و دل میسوزونه واسه دانشجوهاش اونوقت یه دانشجویی مثل من پیدا میشه و با بی لطفی جواب زحمتاشو میده !

4 تا درس مهم و اساسی دارم این ترم که باید بفهمشون و نمره خوب بیارم ازشون که با این روالی که تا الان داشتم نمیشه حتی یکیشون رو هم پاس کرد دیگه چه برسه به بقیه اش!

یادش بخیر ! اون زمونا اگه یه امتحانی رو 75/19 میشدم شب که خونه میخواستم بخوابم خوابم نمی برد بخاطر اون 25 صدمی که از دست داده بودم ! اما الان 10 و 12 و 14 و 15 شده برام عادی ! وای به حالم ! این چه وضعشه ؟ اخه به تو هم میگن دانشجو ؟ 10 تا 14 نمره است که تو داری ؟!19 و 75 کجا و 13 و 12 کجا ؟

تو مطمئنی داری درس می خونی ؟ این چه بلایی که سر خودت و درست آوردی ؟ خجالت بکش حالا دیگه !

تا دیر نشده یه فکری به حال خودت بکن ! این جوری با این بی برنامگی هیچ جا جات نیست ! در ضمن جلوی ضرر رو باید از همین الان بگیری !

برنامه :

1-تو خونه موندن موقوف ! صبح علی الطلوع می ری تو کتابخونه و آخر شب بر می گردی خونه ! نق نق هم نکن ! حقته ! مثل بچه آدم درس نمی خونی ! باید به زور وادارت کنم بخونی !

2-تا اطلاع ثانوی و روبه راه شدن اوضاع درسها اینترنت و وبلاگ اکیدا ممنوع ! حتی فکر کردن به وبلاگ ممنوع !

3-اولویت اول فقط درس خوندن ! کمتر از یک ماه تا امتحانات پایان ترم نمونده و جنابعالی موندی و یه عالمه کتاب و درس ! که تازه زپرت بودن استاد رو هم باید به نخوندن اون درس مهم ! که سی پلاس پلاس هستش رو اضافه کنی !

4- پنج صبح از خواب بلند میشی ! نق نق هم نمی کنی ! غرم نمی زنی ! تا 7 صبح مطالعه صبح گاهی ! اگه قراره بری دانشگاه که 8 باید دانشگاه باشی و گرنه 8 باید کتابخونه بشی و حرف زیادی هم موقوف !

5-سر کلاس مخصوصا ریاضی 2 ! از این به بعد ردیف اول می شینی ! اون عقب جای تو نیست ! زیاد حرف می زنی و بی خیالی سر می کنی ! جو مخوف عقب روت تاثیر گذاشته ! باید بیای جلو تو چشم استاد دوباره !

6-کوییز ریاضی دو رو اگه نخوندی ! حق نداری پاتو بذاری تو کلاس ! شیر فهم شد ؟ شوخی هم ندارم باهات !در ضمن سر کلاس تمام حواس فقط رو برد ! کار به حرفهای بغل دستی و این و اون هم نداری !

7-تو این بیست و چند روز مثل بچه آدم فقط درس می خونی ! درس و درس و درس ! بقیه اگه همه نمی خونن و اینا به تو ربطی نداره ! تو زرنگی گلیم خودتو از آب بکش !

8-اینترنت فقط برای چک کردن ایمیل :

صبح قبل از خروج از خونه !

ظهر اگه خونه بودی !

شب قبل از خواب !

از سرتم زیاده !

9-یازده شب خواب !!! پنج هر روز صبح باید از خواب بلند شی آخه !!!!!

10-درسهای هر روز رو همون روز می خونی ! بندازی عقب من میدونم و تو ! امتحانش مجانیه ! بنداز عقب تا ببینی چیکارت می کنم!!بچه پر رو !

11-با توکل بخدا هر چیزی ممکنه ! و در ضمن دلها با یاد او آرام میگیرد .برو بچسب به درست و دیگه هم نبینمت داری وقت تلف می کنی ! آقای استاد اتلاف وقت !

12-الانم ساعت 10 و 40 دقیقه هست و فقط 20 دقیقه وقت داری تا بخوابی ! پاشو برو بخواب ! چون در هر صورت 5 صبح باید از خواب بلند شده باشی ! کوچولو !

13-تا روبه راه شدن اوضاع همگی خداحافظ ! بعد از امتحانات می بینمتون !!!
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 22:42  توسط حسین بیـدی  | 

منم آن گدای مسکین...

آسمان همچو صفحه ی دل من          روشن از جلوه های مهتاب است

امشب از خواب خوش گریز             که خیال تو خوش تر از خواب است

خیره بر سایه های وحشی بید            می خزم در سکوت بستر خویش

باز به دنبال نغمه ای دلخ                می نهم سر به روی دفتر خویش...

تشنه ام . عطش دارم.تشنه ی بیداری ، تشنه ی آگاهی ، تشنه ی آرامش ناشی از آگاهی هستم.  آرامش و خواب خوش ازمن گرفته شده است.بس است خفته بودن.وقت بیداری است.قهرمانان نمی خوابندحتی اگر بیشه ی عشقی در کار نباشد.خوب میدانم که شب است،اما باید بیدار بود ، باید برای بیدار بودن تلاش کرد ، زحمت کشید تا رسید به اصل خویش ... جداییم با اصل خویش...

بشنو از نی چون حکایت می کند    ...    از جدایی ها شکایت می کند.

**************

دل و جانم گوش شده بودند و می شنیدند ،وقتی از امامم علی می گفت،از تنهایی اش گفت .

نشنو از ني ، ني نوايي بي نواست               بشنو از دل ، دل حريم كبرياست

ني چو سوزد تل خاكستر شود                    دل چو سوزد خانه دلبر شود

دلم شنید که گفت برای تنهاییش همین بس که در جامعه ای که ذره ای امید به رویش اندیشه در آن نداشت ، عدالت و حق پرستی و حق ستایی را پیش گرفت؛به این امید که بالاخره مردمان آینده {حتی اگر بعد از گذشت 14قرن باشد } حقیقت را خواهند شناخت.اهلان خردی پیدا خواهند شد که اندیشه ای را اندیشه کنند ! اندیشه ، تفکر...

***********

در چشمش تیغ بود؛هر چه نگاه می کرد ناراحتی بود؛افسردگی بود.خفته بودند و خواب در چشم تر علی می شکستند. تنهای تنها بود و چاهی !

***********

خوشا به حال آنانی که اگر چراغی نمی افروزند ، لااقل چراغی را خاموش نمی کنند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 23:58  توسط حسین بیـدی  | 

الهی و ربی من لی غیرک ؟

 خدایا من که غیر از تو کسی رو ندارم...دارم ؟ خب ! پس منو حتی یه لحظه هم به خودم وانگذار .


الا بذکرالله تطمئن القلوب


دل نوشت :
سراغ من اگر می آیید ،
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی ست.
پشت هیچستان رگ های هوا ،
پر قاصدهایی ست که خبر می آرند از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک.
روی شن ها هم،
نقش های سم اسبان سواران ظریفی است
که صبح به سر تپه ی معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان ،
چتر خواهش باز است؛
 تا نسیم عطش در بن برگی بدود؛
زنگ باران به صدا می آید.
آدم اینجا تنهاست.
و در این تنهایی ،
سایه نارونی تا ابدیت جاری است...
به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید،
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من...
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 21:1  توسط حسین بیـدی  | 

قلمرو دزدان !

سرزمینی بود که همه مردمش دزد بودند. شبها هرکسی شاه کلید و چراغ دستی دزدی اش را بر می داشت و می رفت به دزدی خانه همسایه اش . هنگام سپیده سحر باز می گشت به این انتظار که خانه ی خودش هم غارت شده باشد.

و چنین بود که رابطه ی همه با هم خوب بود و کسی هم از این قاعده نافرمانی نمی کرد . این از آن می دزدید و آن از دیگری و همین طور تا آخر و آخری هم از اولی .

خرید و فروش در آن سرزمین کلاهبرداری بود ؛هم فروشنده و هم خریدار سر هم کلاه می گذاشتند . دولت سازمان جنایتکاری بود که مردم را غارت می کرد و مردم هم فکری نداشتند جز کلاه گذاشتن سر دولت ؛چنین بود که زندگی بی هیچ کم و کاستی جریان داشت و غنی و فقیری وجود نداشت.

ناگهان ( کسی نمی داند چگونه ) در آن سرزمین آدم درستی پیدا شد . شبها به جای برداشتن کیسه و چراغ دستی و بیرون زدن از خانه ، در خانه اش می ماند تا سیگار بکشد و رمان بخواند.
دزدها می آمدند و می دیدند که چراغ روشن است و راهشان را می گرفتند و می رفتند.

زمانی گذشت . باید برای او روشن می شد که مختار است هر طور که خودش میخواهد زندگی کند و چیزی ندزدد اما این دلیل نمی شود چوب لای چرخ دیگران بگذارد . به ازای هر شبی که او در خانه می ماند خانواده ای در صبح فردا نانی به سفره نداشت.

مرد خوب در برابر این دلیل پاسخی نداشت . شبها از خانه بیرون می زد و سحر به خانه بر می گشت . اما به دزدی نمی رفت . آدم درستی بود و کاریش نمی شد کرد . می رفت و روی پل می ایستاد و بر گذر آب در زیر آن می نگریست . باز می گشت و می دید که خانه اش غارت شده است.

یک هفته نگذشت که مرد خوب در خانه اش که حالا دیگر خالی خالی شده بود نشسته بود ؛بی غذا و بدون پشیزی پول .

اما این را بگوییم که گناه از خودش بود . رفتار او قواعد جامعه را به هم ریخته بود . می گذاشت که از او بدزدند و خود چیزی نمی دزدید .

 در این صورت همیشه کسی بود که سپیده سحر به خانه می آمد و خانه اش را دست نخورده می یافت . خانه ای که مرد خوب باید غارتش می کرد .
چنین شد که آنانی که غارت نشده بودند پس از زمانی ثروت اندوختند و دیگر حال و حوصله دزدی رفتن را نداشتند و از سوی دیگر آنانی که برای دزدی به خانه مرد خوب می آمدند چیزی نمی یافتند و فقیرتر می شدند . در این زمان ثروتمند ها نیز عادت کردند که شبانه به روی پل بروند و گذر آب را در زیر آن تماشا کنند و این کار جامعه را بی بند و بست تر کرد. زیرا خیلی ها غنی و خیلی ها فقیرتر شدند.

حالا برای غنی ها روشن شده بود که اگر شبها به روی پل بروند فقیر خواهند شد . فکری به سرشان زد: بگذار به فقیرها پول بدهیم تا برای ما به دزدی بروند . قراردادها تنظیم شد دستمزد و درصد تعیین شد و البته دزد ( که همیشه دزد خواهد ماند ) می کوشد تا کلاهبرداری کند اما مثل پیش غنی ها غنی تر و فقیر ها فقیرتر شدند.

بعضی از غنی ها آنقدر غنی شدند که دیگر نیاز نداشتند دزدی کنند یا بگذارند کسی برایشان بدزدد تا ثروتمند باقی بمانند اما همین که دست از دزدی بر می داشتند فقیر می شدند زیرا فقیران از آنها می دزدیدند . بعد شروع کردند به پول دادن به فقیرها تا از ثروتشان در مقابل فقیرها نگهبانی کنند . پلیس به وجود آمد و زندان را ساختند.

و چنین بود که بعد از چند سالی پس از ظهور مرد خوب دیگر حرفی از دزدیدن و دزدیده شدن در میان نبود ؛بلکه تنها از فقیر و غنی سخن گفته می شد . در حالیکه همه شان هنوز دزد بودند.

مرد خوب نمونه ای منحصر به فرد بود و خیلی زود درگذشت...

پی نوشت : امروز برای بار دومی بود که این داستان کوتاه فوق العاده قشنگ و معناگرا رو  می خوندم ! با یه آرامش خاصی خوندمش و برا خودم همین طور که میخوندم تو دلم جملاتش رو تکرار میکردم و کاملا خودمو برده بودم تو فضای اون شهر !  از واستادن روی پل اون شهر و نگاه کردن به گذر آبی که زیر پل جریان داشت لذت می بردم و سپیده دم بر می گشتم خونه .چقدر راحت و آسوده در اون شهر پذیرفتم مرگ رو.اصلا از زود مردنم توی اون شهر ناراحت و هراسناک نبودم.چه مردن قشنگی داشت آن مرد درستکار ! چه شبهای قشنگی را داشتم وقتی زنده بودم در آن شهر و روی پل به آب و رفتن آب نگاه میکردم . آب رودخانه چه شبهای قشنگی داشت وقتی فقط چشمان من او را می دید...

...چقدر دوست داشتم جای آن مرد درستکار بودم


پی نوشت : دلم میخواد یه دونه فانوس بودم ! آخی  چه واژه قشنگ و پر نوری هستش ! فکرشو بکن فانوس .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 13:36  توسط حسین بیـدی  | 

درس می خوانیم !

هی یادش بخیر اون قدیم قدیما رو میگم ! از اول مدرسه تا سوم دبیرستانمو میگم ! روزایی که شاگرد اول بودیم و خلاصه واسه خودمون شاگرد ممتازی بودیم  و آرزوی خیلی ها رسیدنشون به من و خلاصه بالاکشیدن معدلشون و زدن پوز بنده بود !  ولی طفلکی ها به هر دری می زدند حریف بنده نمی شدند ! تو هیچ درسی کم نمی آوردیم !(البته این ماجرای پوز زدن و اینا بیشتر واسه سه سال راهنمایی و ابتدایی بودش ! )

از این لحاظ میگم یادش بخیر که مثل یه بچه آدم میشستم درسمو می خوندم حالا هر جوری که بود ! حتی اگه لازم بود صبح تا شب روز قبل از امتحان ترم تو خرداد ماه تو کوچه گل کوچیک بزنیم و حالشو ببریم  و اونوقت ساعت 12 شب بخوابم  و 1 نصفه شب بیدار شم  و تا خود صبح که امتحان داشتم به کوب بخونم و دوباره بشم شاگرد اول !

عجب حالی میداد ! شب تا صبح از بی خوابی چشام می سوخت و درس میخوندم چون میدونستم چند ساعت دیگه امتحانه شروع میشه و راه فراری نیست  و خلاصه باید به حساب خودت برسی قبل از اینکه به حسابت برسند ! ! بگذریم که صدتا فحش و بد وبیراه به خودم میگفتم که آخه بچه شب موقع خوابیدنه !!! خیلی وقتا اینقدر اشک بخاطر بی خوابی از چشام میومد که نگو و نپرس ! بعد تو این لحظات به خودم میگفتم :

طاقت بیار 3 تا 4 ساعت بیشتر دیگه تا صبح نمونده و خوب بخون الان و صبح برو امتحان بده و بزن تو گوش بیست ، که بعد از امتحان تو کوچه میخوای گل کوچیک بازی کنی حسابی شاد و شنگول باشی !!!!!!! دارین منو ؟ عوض اینکه می گفتم بخون تا صبح بشه که بری امتحان بدی بیای خونه بگیری بخوابی به خودم میگفتم طاقت بیار و بیدار بمون ودرس بخون تا فردا به محض اومدن به خونه بپری گل کوچیک بازی کنی !

 ولی لذت می بردم از این جور تلاش کردنه ! بابام میگفت : موندم تو کار تو بچه ! خوشم میاد پشت کار خوبی داری ، خوب اراده ای داری  و اگه قرار باشه که تا خود صبح نخوابی و درس بخونی ، نمی خوابی ! و اینکه اگه یه تصمیمی بگیری تو سخت ترین شرایط هم پای تصمیمت هستی و دست از تلاش بر نمی داری تا به هدفت برسی !

آره خلاصه سرمون میرفت درسمون نمی رفت ! چیزی که الان 3 ساله کاملا برعکس شده و خیلی ناراحتم از درس نخوندنم تو این سه سال که سرنوشتمو اصلا به کلی عوض کرد ! و گرنه حقم نبود چیزیایی که الان میکشم !

گذشته ها گذشته !!! از الان دیگه تصمیم گرفتم دوباره بچسبم به درسم و لذت ببرم از مطالعه درسی و با سواد بار اومدن ! به اندازه کافی مطالعه ی غیر درسی دارم ! از الان اولویت فقط درس ! میخوام دوباره بشم همون بچه درس خونی که بودم.باید خودمو دوباره از لحاظ علمی هم ثابت کنم. خدا به اندازه کافی استعداد و پشتکار و اراده بهم داده که اگه ازشون درست استفاده نکنم پس فردا از خاسرین خواهم بود تو آخرت ! دانشگاه ما به دانشجوی باسواد و موفق بیش از هر چیز دیگه ای نیاز داره ! خوب یکیشون هم من ! باید دوباره بشم بهترین ! همون طور که استاد محمدی (استاد برنامه نویسیم) که خیلی هم دوستش دارم بهم گفت : چرا اینجا نباید بهترین خودت باشی ؟؟؟ شکست خوردی ؟ طوری نیست دوباره شروع کن و بشو بهترین خودت.خودتو ثابت کن و از این شکستت به بهترین نحو استفاده کن واسه پیروزی های بزرگ.

من وقتی میتونم برای جامعه ام مفید باشم که تو همه زمینه ای تا اونجا که در توانمه تلاش کنم و آدم موفقی باشم تا هم در حق خودم کوتاهی نکرده باشم و هم یه دونه به آدمای موفقی که واسه جامعه اشون هم مفیدن اضافه بشه .

پی نوشت یک : دوباره میسازمت حسین به قول آقای عبدالهی استاد ادبیات سال دوم دبیرستانمون : بهترین بیدی دنیا  به قول دبیر عربی سوم راهنماییمون : دریای علم ! بقیه شو نمی گم که ریا نشه !

پی نوشت دو : عجب حالی میده آدم چاپلوسی خودشو بکنه !!! خب چرا چپ چپ نگام میکنی ؟  اشکالی داره آدم به خودش روحیه بده ؟؟

پی نوشت سه : موندم چی شد که دبیر انجمن نشدم تو دانشگاه !!! خیلی برام عجیب و جالبه ! خیلی دوست داشتم بدونم ملاک رای دادن یا ندادنشون چی بود ؟! و خیلی متعجبترم که چرا رای ممتنع داده بودن !!! عجیبه بخدا ! هر چند برام مهم نبود زیاد که دبیر بشم ولی دوست داشتم بشم و کلی هم برنامه داشتم اتفاقا . اما واسه من شایسته سالاری مهمتر از رفاقت هستش !!! همین !

پی نوشت چهار : از دست بعضی استادا ! حالا مخصوصا فیزیک 2 ! استاد جدید برنامه نویسی ! آزمایشگاه فیزیک !(کسی دیگه نموند که بگم !)

پی نوشت پنج : به امتحانات میان ترم بستنمون عجیب ! خدا به خیر کنه !

پی نوشت شش : به پی نوشت هفت مراجعه کنید لطفا !

پی نوشت هفت : بچه درس خون !

پی نوشت هشت : با عرض معذرت ! به پی نوشت هفت مراجعه کنید

پی نوشت نه : ورژن جدید بیدی را از هم اکنون مشاهده بفرمایید !!!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:26  توسط حسین بیـدی  | 

بخدا میروم از شهر شما...

میخوام تموم اون چیزی رو که زندگیم رو گذاشته بودم تا الان براش و با خون دلم درستش کردم رو تو یه لحظه چشامو ببندم و فارغ از افسانه های نام و ننگ خرابش کنم ، و بشینم براش گریه کنم که چقدر زود مرد !

سلام ویرانه ی من ...

 دلم گرفته ... بخدا می روم از شهر شما...

به کجا چنین شتابان ؟

گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری ؟
به غبار این بیابان
- " همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم "
- " به کجا چنین شتابان "
- "به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا سرایم "
- " سفرت بخیر اما
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها ، به باران
برسان سلام ما را "

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:1  توسط حسین بیـدی  |