باز این چه شورش است...
نمیدونم چی بنویسم که احساسمو بیان کنه . ولی فقط همینو میگم :
همش به خودم میگم : تو اسمت حسین هستش.اونوقت به اندازه یه امام حسین با خود امام حسین فاصله داری ؟ چرا ؟
امام حسین کی بود ؟ چیکار کرد ؟ برا چی ؟ فکر کردی تا حالا بهش ؟
تو تموم عمرم فقط چند لحظاتی رو یادم میاد که از ته دلم سلام دادم به امام حسین.سلام دادم به اون شش ماهه ای که جواب تشنگیشو با تیر سه شعبه دادن.21 ماه رمضون امسال بود . کوهنوردی ! لحظات قبل از افطار دیگه زبونم تو دهانم نمی چرخید و بهم چسبیده بودن.هنوز اون جوری شدن رو تجربه نکرده بودم.با مصطفی شاکری بودیم.مصطفی بغلم بود و در حالیکه بعد از 3 ساعت کوهنوردی سنگین قبل از افطار دیگه حواسش به من بود ، بهش گفتم : مصطفی من الان با زبون روزه بعد از سه ساعت کوهنوردی اینه حال و روزم و دیگه نای نفس کشیدن هم ندارم و الانه که همینجا یه طوریم بشه ! میدونی الان همش یاد چی می افتم تو این لحظات قبل از افطار تو وسط کوه و بیابون ؟ گفت : چی ؟ گفتم : اون بی شرفا چیکار کردن با امام حسین و علی اصغرش ؟ جواب تشنگی علی اصغرو با تیر سه شعبه دادن.الان فقط یه خورده دارم حس میکنم که چه قدر بی شرف بودن و چیکار کردن با امام و همراهاش.

اون جا تو همون لحظات با همون زبونی که دیگه تو دهانم نمی چرخید از ته ته دلم تا خود افطار با صدای بلند زمزمه میکردم :
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین...
بعد ! نوشت : به نقل از لای این شب بوها ... :
" حسین بیشتر از آب، تشنه ی یک لبیک بود. ولی افسوس که به جای افکارش، زخم هایش را دیدیم و بزرگترین درد او را، بی آبی خواندیم… "
+مطلب من فقط بیان یک خاطره و حالتی بود که برا خودم پیش اومده بود.



